نوشته های یک دختر قرمز
  
 
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
موضوع یادداشت ها

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 13 شهریور ماه سال 1386
چشم هایش...

تو این دنیای نامرد یه دختر نابینا بود که یه پسری رو خیلی دوست داشت. بهش می گفت اگه دو تا چشم داشتم با تو ازدواج می کردم. یه روز یکی پیدا شد که دو تا چشمش رو داد به دختر. وقتی دختره تونست ببینه فهمید که پسره هم نابیناست و اون پسر رو ترک کرد , وقتی داشت می رفت پسر لبخند تلخی زد و گفت مواظب چشمام باش...


 
شنبه 23 تیر ماه سال 1386
روی ماسه ها…

 

     مردی گفت:

- وقتی که اب دریا بالا امده بود با نوک کفشم روی ماسه های ساحل چیزی نوشتم که مردم همواره می ایستند و ان را می خوانند و مواظبند که در اینده چیزی ان را پاک نکند.

و مرد دوم گفت:

- من هم بر ماسه ها چیزی نوشتم اما وقتی که اب دریا فرو نشسته بود . از این رو امواج دریا نوشته مرا پاک کردند. ولی به من بگو تو روی ماسه ها چه نوشتی؟؟

مرد اول در جواب گفت:

- نوشتم: "من همانم که هست. " تو چه نوشتی؟

و مرد دوم گفت: من نوشتم : "من جز قطره ای از این اقیانوس بزرگ نیستم ."

 

 


 
پنجشنبه 21 تیر ماه سال 1386
ثروت...
خیلی دوست داشت ثروتمند شود. شب و روز کار می کرد و هر چه بدست می اورد بیشتر از خودش غافل می شد. انگار پول بیشتر حریص ترش می کرد.حالا او ثروتمند شده بود , ولی باید همه ثروتش را خرج سلامتی اش می کرد...

 
جمعه 1 تیر ماه سال 1386
هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای زندگی  انسان باشد

 

یک روز پادشاهی تخته سنگی را در راهی قرار داد تا واکنش مردم را در برخورد با ان ببیند. چند نفری از دربار که می گذشتند با بی تفاوتی از کنار تخته سنگ گذشتند. عده ای دیگر هم که از کنار سنگ می گذشتند قرقر زنان که عجب شهر بی نظمی است و چه حاکم بی عرضه ای دارد.

 بعد از مدتی پیرمردی که بر پشتش باری از میوه و سبزی بود می گذشت و  وقتی سنگ را دید با وجود خستگی بارش را زمین گذاشت و سنگ را به سختی جابجا کرد و کناری گذاشت و با تعجب دید که زیر ان یک کیسه پر از طلاست و یک نامه هم در کنار ان بود...

در نامه چنین نوشته شده بود :

 "  هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای زندگی  انسان باشد .  "


 
چهارشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1386
داستان کسیکه پاسخ های خدا را نشنید.....

داستان درباره ی دریانوردیه  که یک طوفان شدید کشتی اش

رو غرق می کنه و اون بدون هیچ وسیله ای وسط اب ها گیر می کنه. همین طور که شناور مونده بود , فریاد می زنه : خدایا کمکم کن..

همون موقع یک کشتی از کنارش رد میشه و هر چی تلاش می کنند که به او کمک کنند میگه خدای من بزرگه و خودش به من کمک می کنه..

این بار یک قایق از اونجا رد میشه و اون دوباره کمک اونها رو رد می کنه .

مدتی می گذره باز هم قایق دیگه ای از اونجا رد میشه.ولی این بار هم در جواب کمک های انها میگه : خدا خودش به من کمک می کنه.تا اینکه بالاخره غرق میشه وبه خدا میگه: خدایا پس چرا من هر چقدر منتظر موندم کمکی برای من نفرستادی؟؟؟ و خدا میگه: بنده ی خدا من سه بار برای تو کمک فرستادم ولی تو هر سه بار اونها رو رد کردی...


 
چهارشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1386
طناب...

 

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بالاترین کوهها بالا رود.  او پس از سالها ماجراجویی خود را اغاز کرد. ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست, تصمیم گرفت "تنها " از کوه بالا رود. شب, بلندیهای کوه را تماما" در بر گرفت  و مرد هیچ چیز را نمی دید .

اصلا" دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همان طور که می رفت چند قدم مانده به قله ی کوه ,پایش لیز خورد و در حالیکه به سرعت سقوط می کرد, از کوه پرت شد.احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود گرفت.  

در ان لحظات سخت, همه ی  رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش می امد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.

ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.

بدنش میان اسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته  بود. در این لحظه برایش چاره ای نماند جز انکه فریاد بکشد:

"خدایا کمکم کن! " ناگهان صدای پر طنینی که از اسمان شنیده می شد جواب داد:

-          "از من چه می خواهی ؟ "

-          ای خدا نجاتم بده!

-          واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟

-          البته که باور دارم.

-          اگر باور داری طنابی را که دور کمرت بسته است را پاره کن.

-          یک لحظه سکوت...

و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب اویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود...

                                               

                                 و او فقط یک متر با زمین فاصله داشت.


آخرین یادداشت ها


تینا مهدوی...
 
 
صفحه شمار : 23860
 

Powered by BlogSky.com