| |
| شنبه 1 تیر ماه سال 1387 |
| بهای عشق... |
هر چیزی توی این دنیا بهایی دارد که انسان برای بدست آوردنش باید بهای آن را بپردازد.
این میان عشق , مخصوصا" عشق حقیقی , جزو چیزهایی است که کسی توان و استطاعت پرداخت آن را ندارد , و فقط معدود کسانی از عهده ی پرداخت بهایش بر می آیند و می توانند سرمست و رها , تن به لذت بی همتایش بدهند... |
|
| |
| سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| می خواهم بهترینت باشم ... |

می خواهم برایت بهترین دوستی باشم که تا کنون داشته ای
می خواهم گوش جان به سخنانت بسپارم
حتی اگر در مشکلات خود غرق شده باشم
آنگونه که هیچ کس تا کنون چنین نکرده
می خواهم تا هر زمان که مرا طلبیدی در کنارت باشم
نه اکنون بلکه تا هر زمان که خودت می خواهی
میخواهم بهترینت باشم
میخواهم تو را به اوج برسانم تا آنجایی که توانش را دارم
می خواهم به گونه ای با تو رفتار کنم که گویی اولین روز میلاد توست
نه آن روز خاص که تمام روزهای سال
به حرفهایت گوش خواهم داد
نصیحتت می کنم
هم بازی ات می شوم
در کنارت میمانم در آن زمان که آهنگ نبرد کنی
و در کشاکش مبارزه با زندگی برایت دعا می کنم
می خواهم برایت بهترین دوستی باشم که تا کنون داشته ای
برای امروز... فردا و فرداهای دیگر ...
|
|
| |
| چهارشنبه 3 مرداد ماه سال 1386 |
| کمکم کن.. |

کمکم کن راهروی خوبی باشم. نه تند بروم , نه اهسته, درست در کنار تو .
کمکم کن پرنده خوبی باشم .نه بالا پرواز کنم , نه پایین, درست در کنار تو.
کمکم کن یاد بگیرم چطور به چشمانت نگاه کنم که نه اشک های مرا ببینی و نه عشق درون چشم هایم را.
کمکم کن چطور به رویا فرو بروم نه واقعی , نه دروغ , درست در رویا.
کمکم کن چه طور قایقران خوبی باشم. نه به راست بروم , نه به چپ, درست به طرف هدف.
کمکم کن یه دوست واقعی باشم , درست مثل تو... |
|
| |
| یکشنبه 10 تیر ماه سال 1386 |
| عشق بنزینی |
جدیدترین جمله عاشقانه : تو بنزین من هستی... |
|
| |
| جمعه 28 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| دست هایت را در دست من بگذار... |
ای سراپایت سبز
دستهایت را چوان خاطرهای سوزان
در دستهای عاشق من بگذار
و لبانت را چوان حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد  |
|
| |
| سه شنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| تقدیم به عشق ابی ... |

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دل های ما را
به بوی خوش اشنایی سپرد و
به مهمانی عشق برد,
پر از مهر بودی!
پر از نور بودم!
همه شوق بودی!
همه شور بودم!
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!
چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را
به شرم و خموشی , نگفتیم و گفتیم!
.
.
.
فریدون مشیری |
|