X
تبلیغات
رایتل

یادداشت های یک دختر قرمز

خواستم , توانستم...

همه ی ما توی ذهنمون افکار متفاوتی داریم. یکسری از اونها آرزوهای ما هستن که حتی از فکر کردن به اونها هم لذت می بریم (با اینکه گاهی کوچک ترین امیدی به عملی شدن اونها نداریم ) و گروه دیگه کارهای بزرگ و کوچیکی هستن که امیدواریم یکروز اونها رو به مرحله ی عمل برسونیم.

درست بهمن ماه بود که تصمیم گرفتم یکی از  اون کارهای بزرگی رو که مدت ها بود ذهنم رو مشغول کرده بود شروع کنم . 24/10/86 خط و نشون خودم رو جلوی میز مامان گذاشتم(معمولا اولین روزی که تصمیم به شروع همچین کارهایی می گیرم  کاغذی رو با خط و نشونی که روش کشیدم و تاریخ همون روز پیش مامان میذارم تا با این کار قطعی بودن تصمیمم  و مدت زمانی رو که طول کشیده تا تصمیمم عملی بشه برای خودم محاسبه کنم ) و از همون موقع بود که تصمیم گرفتم سفره ی عقدی رو که از مدت ها پیش طرحش رو ریخته بودم آماده کنم و اون رو به عنوان یک کار جدید ,برای مراسم عقد اجاره بدم .دوم اسفند ماه اولین مشتری خودم رو پیدا کردم و قرار شد که سفره رو برای راسم عروسی پسر عموم (یعنی تا 14/1/87) اماده کنم. 29/12/86 تاریخ آخرین باری بود که برای خرید وسایل سفره به کوچه رفاهی رفتم .هفته ی اول عید رو مسافرت بودم و هفته ی دوم رو صرف یک سری کارهای باقیمونده و تزئینات نهایی سفره کردم.برای سیزدهم و چهاردهم تنها کارهای باقیمونده خرید سبزی و سفارش گل و..بود. ظهر چهارشنبه 14 فروردین ماه برای چیدن سفره به محل عروسی رفتم...ساعت 1 کارم رو شروع کردم و تقریبا" تا ساعت  4 کارهای اصلی سفره تموم شد .تنها کار باقیمونده عکس گرفتن از سفره بود که باید خیلی سریع انجام می شد ,تا بتونم توی زمان یک ساعتی که تا شروع مراسم  باقی مونده بود به خونه برگردم و به کارهای شخصی خودم برسم...ولی با این حال با تمام تلاشی که کردیم فقط به اخر مراسم رسیدم ...

تاریخ ارسال: دوشنبه 19 فروردین‌ماه سال 1387 ساعت 12:49 | نویسنده: تینا | چاپ مطلب 11 نظر