X
تبلیغات
رایتل

یادداشت های یک دختر قرمز

بد شانسی ...

من از کسایی هستم که واقعا به شانس عقیده دارم...الته نه اینکه هر اتفاقی رو به خاطر شانس خوب و  بد خودم بدونم ولی معتقدم هر کسی یه وقتایی توی کاراش واقعا بد میاره و بد شانسه .مثلا کسی که داره خیلی راحت و اسوده توی خیابون راه میره و یهو اون ادم احمقی که قصد خودکشی داره خودشو میندازه پایین و یه راست میفته رو سر این بدبخت و اخر میشنویم که عابر مرده و اون احمق تنش خراشم بر نداشته !!!چی میشه گفت؟؟؟خب اون بیچاره واقعا بدشانس بوده... تا یه عمر هر کی بپرسه این بنده ی خدا چه جوری مرده اطرافیانش چی باید جواب بدن؟؟؟!!! یا وفتی که درست یک هفته قبل از مراسم عروسی , وقتی که همه ی کارها انجام شده یهو بزرگ فامیل که سن 85 رو رد کرده مریضیش اوت میکنه و میره تو کما.

رتبه کنکور سراسریتون فقط 5 نفر با قبولی فاصله داره!!!

لباس نوتون وسط خیابون ولیعصر با دستگیره در تاکسی به طرز وحشتناکی پاره میشه...

بعد از یه غیبت کردن مفصل پشت سر دوستتون که چند لحظه پیش باهاش صحبت کرده بودین متوجه بشین که تلفونو خوب نگذاشتین و تا اون لحظه قطع نشده بوده!!!یکی دیگه از شرایط سخت دیگه ای که معمولا برای همه هم اتفاق افتاده اینه که :دیرتون شده و عجله دارید که هر چه زودتر خودتون رو به محل قرارتون برسونین.( با خودتون عهد کرده بودید که ایندفعه دیگه بدقولی نمی کنم)  توی راه یکی از دوستاتون که 10 سالی میشه ندیدینش سر راحتون سبز میشه ووو.....

 

تاریخ ارسال: یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1386 ساعت 18:53 | نویسنده: تینا | چاپ مطلب 9 نظر